تبليغاتX
تابوهای من

تابوهای من

تابو نویسی

وحشی 18

امروز 2 تا مطلب دارم که بنویسم ....

اولی اینه که همسر محترم باید جراحی بشه.......باید سینوسشو عمل کنه......کلا من آدم خوشبینی هستم به خاطر همین فکر نمی کنم که زیر عمل اتفاق خاصی بیفته ...اما همسر محترم از دارو و دکتر متنفره و نکات منفی رو می بینه.........دیشب خیلی جدی می گه اگه من زیر عمل مردم مواظب بچه باشی ها(منظورش توله سگ کوچولویی که 3 ماهه با ما زندگی می کنه).................

عصبانی شدم ....می گم این چرت و پرتها چیه می گی؟؟

می گه: چرا ناراحت می شی .....اگه بمیرم خیلی هم بد نمی شه ...یک یک سالی گریه زاری می کنی بعدش عشق و حال

برای اینکه جواب عجولانه ندم فکر می کنم: اون وقت باید تنها زندگی کنم ...خوب خونه....حله مشکلی نداره ...شاید کار رفتنم زودترم بشه اصلا ویزای تحصیلی می گیرم......این فکرها مثل برق از ذهن می گذره....نه ..نه زنده بودنشو بیشتر می خوام بدون اون نمی تونم زندگی کنم ...درسته گاهی دعوا می کنیم ...گاهی ازش لجم می گیره اما اگه اون نباشه می خوام که دنیا نباشه......تازه از همه اینا گذشته بچه رو چی کار کنم من که حوصله بچه رو ندارم ....باید واسش یک صاحب خوب پیدا کنم ....تازه اون موقع همین بچه می شه آیینه دقم یادم می افته که چقدر دوستش داشت...نه نه نگهش می دارم بعنوان یادگاری از همسر اولم..........وای نه خدای من دوستش دارم .....من دوستش دارم ...............اشکهاست که گلوله گلوله می ریزه پایین......

می رم بغلش می کنم................(اما دوباره این فکر میاد به ذهنم که نکنه اون از مردن من خوشحال می شه یک مدت ناراحتی می کنه بعدش عشق و حال......مشکوک نگاهش می کنم)



مطلب دومم درباره همین خانوم کوچوله 5 ماهه است که اومده با ما زندگی کنه.........اولین بار که دیدمش بیشتر از اینکه دوستش داشته باشم دلم سوخت چون خیلی کوچولو و نحیف بود اما الان حسابی بزرگ شده و من دوستش دارم.........اما همیشه فکر می کنم چرا مسلمونها باسگ مشکل دارن؟؟؟

مگه غیر از اینه که ما اعتقاد دارم خدا هر حیوونی رو واسه چیزی آفریده ؟؟بعد چطوری می شه به یک حیون این همه عاطفه و محبت بده بعد بگه نجسه؟؟؟؟؟؟؟؟

به نظر من ارتباطی که یک سگ با صاحبش برقرار می کنه قابل مقایسه با هیچ حیوونی نیست........با گریه ات غصه می خوره و با خنده ات شاد می شه....مثل بچه آدم احتیاج به محبت داره....سعی می کنه خوشحالت کنه ........برای اینکه تو رو خوشحال کنه به حرفهات گوش میده........واقعا این آفریده خدا موجود عجیبیه...........چطور می شه که نجس باشه؟؟؟؟.........اگه ما اعتقاد داریم که خدا به هر موجودی خاصیتی داده تا مفید باشه و ما از اون استفاده کنیم به سگ هم عاطفه و مهربونی داده ......

منی که این حرفها رو می زنم کسی هستم که حیوونها رو دوست دارم اما کلا ارتباط خوبی باهاشون ندارم یعنی از لمس کردن حیوونها چندشم می شه ...بچه که بودیم واسه خواهرم جوجه رنگی می خریدن اما من دوست نداشتم واسم بخرن......اینو می گم بدونید که عاشق حیوونها نیستم و از رو تعصب حرف نمی زنم ............حالا کشف کنید من چطوری سگ دارم تو خونه اونم 3 ماهه که با ما زندگی می کنه..........

همسرم عاشق حیوونهاست مخصوصا سگ.....................تو این 3 سالی که ازدواج کردیم رسالت سختی داشت اول اینکه به من وحشی یاد داد که می شه بدون اینکه آدم چندشش بشه به حیوونها دست بزنه .....یک دوره آموزشی دست زدن به حیوانات بدن چندشی گذروندم .......بعد بازی کردن باهاشون ....بعدش 3دفعه سگهایی رو که مامان باهاشون می خواستن برن مسافرت آورد چند روزی تو خونه نگه داشت تا من ارتباط برقرار کردن باهاشونو یاد گرفتم تا بالاخره این کوچولو اومد اینجا............

البته مبارزات بسیار سختی انجام شد.........اینقدر تو گوشم خوند...مثل زنهایی شده بودم که همسرشون بچه می خواد ولی نمی تونند بچه دار بشن....بالاخره هم منو راضی کرد............

همیشه فکر می کنم اگه من سگ دوست داشتم اون نداشت امکان نداشت من بتونم سگ بیارم......اما به نظر من خانومها خودشونو بیشتر با آقایون وفق می دن و عادت می کنند اینم یکی از اون چیزاست....دوباره یادم می افته آره.....من خونه بابام خیلی چایی می خورم اما چون اون چای نمی خوره منم جز سر کار دیگه چای نمی خورم ......بازم یادم اومد من از میگو بدم میومد اما الان می خورم........خوب اون چی؟؟؟؟؟؟؟یادم نمی یاد؟؟؟؟؟؟؟...................آهان یادم اومد شبها به عادت من پرتقال می خوره.....

خل شدم.......اما کلا که ما زنها به خاطر همسر عزیزمون با چیزهایی که دوست نداریم هم حتی کنار می آییم ...............

هنوزم هر کس می شنوه من سگ دارم .....شاخ در میاره

+ نوشته شده در  90/02/28ساعت 9:49  توسط   | 

وحشی 17

تو F.B می چرخیدم و عکس دوستانی رو که رفتند نگاه می کردم.........................خیلی هاشون دوستانی بودن که تمام خاطرات بچگی منو تشکیل می دند چه اونهایی که همیشه باهاشون دعوا می کردم چه اونهایی که بازی می کردم 80% از ایران رفتند و بچه دارن..........................به خودم نگاه می کنم ...........من چی دارم

تو سن 32 سالگی دارم کلاس زبان فرانسه می رم که شاید تو سن 35 سالگی کارم درست بشه و بتونم برم...که تازه زندگیمو از صفر شروع کنم...................تازه اگه بتونم برم که این خوشبینانه اش است.........

احساس می کنم دارم پیر می شم اما هنوز خیلی کار نکرده دارم.....هنوز خیلی آرزو ها دارم که بهشون نرسیدم .......

چند روز پیش رفتم دکتر پوست ....(چند وقته وسواس پیری گرفتم فکر می کنم  چه کارهایی باید بکنم تا پیر نشم)

دکتر بهم می گه پوستت چربه.......می گم دکتر اما نمی دونم چرا جدیدا خیلی خشک شده از حموم می آم باید حتما کرم بزنم قبلا اینطوری نبود.....می خنده و می گه نمی دونی چرا؟؟....به خاطره سنه..........

برمی گردم خونه و تو آینه خودمو بررسی می کنم ....سعی می کنم مثل آدمهای عاقل فکر کنم ......با خودم فکر می کنم از چه چیز پیری می ترسی؟؟؟......فکر می کنم

اول از همه اینکه خیلی آرزوها دارم هنوز.....

می خوام از ایران برم

می خوام کارشناسی ارشد بخونم

می خوام یک کار خوب داشته با شم (وقتی رفتم)

می خوام جاهای دیدنی دنیا رو ببینم

می خوام پولدار شم

می خوام پدرمو به آرزوهاش برسونم

وای خدای من می خوام مادر شم.....اما کی ....بعد از چند تا از این کارها هم من واسه مادر شدن دیگه َََََپیرم...............حالا چی کار کنم

اگه اینجا بمونم مثل مرداب می شم .....اما دلم می خواد 10 سال جوانتر بودم الان 22 سالم بود

یعنی تو 32 سالگی هم می شه به این آرزو ها رسید............

کاش می تونستم کمبود وقتمو جبران کنم

باید عجله کنم.....................همش در گرو رفتنه.......یعنی می رسه روزی که منم برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  90/02/14ساعت 11:5  توسط   | 

وحشی 16

سال نو همه مبارک

خیلی وقت بود که دیگه حتی به اینجا نگاه هم نمی کردم اما امروز اتفاقی اومدم ودیدم کلی کامنت دارم خیلی خوشحال شدم و دلم گرم شد که بغضی ها هم مطالب منو می خونند یا مثل من فکر می کنند

اینجا رو باز کردم تا تابو بشکنم ...بگم آره بابا همه زن و شوهر ها که با هم زندگی می کنند لیلی و مجنون نیستند اما لیلی و مجنون نبودن هم دلیل بر بد بودن زندگی شون نیست ...خواستم از زنونه های دلم بنویسم تا شاید یک مرد دیگه ای بخونه و اون کار رو اگه خوب واسه همسرش انجام بده یا بدشو نکنه.......................

اما یخ کردم کامنتهای بعضی ها سردم کرد فکر کردم که فقط منم که به این چیزا فکر می کنم یا شاید زندگی من مشکل داره ...........................

اما ...اما ....الان می دونم که واقعا چیزایی که می نویسم تابو......هست اما سکوت .................

پس می نویسم ...اما اگه میای اینجا و منو می خونی ..دلم می خواد نظر بدی تا تنها نباشم ...من از تنهایی یخ می کنم................................

اینقدر مطلب نوشتنی داشتم و سکوت کردم که فراموش شده................

دیشب مهمون داشتیم و به اتفاق فیلم نگاه می کردیم ..........شخصیت زن فیلم وقتی بعد از سالها دوست پسر سابقشو می بینه باهاش قرار می زاره و موقع خداحافظی یک french kiss اساسی می رن ........همین اما بعدش وجدان درد می گیره و به همسرش ماجرا رو می گه همسرش بعد از 2 روز قهر که ترکش کرده بود بر می گرده خونه با یک انگشتر الماس و به زنش می گه من فکر می کنم نگین انگشتر عروسی ما اونقدر بزرگ نبود تا تو یادت باشه که متاهلی...........................

صبر.............الان تیر بارون نظراته

1-می تونید فکر کنید : مردیکه زن ذلیل ...پخمه ....بی غیرت

2- خانومه ه ر   ز   ه

3- گرونی انگشتر ارزش ازدواجشو نو تعیین می کنه

اینها به ذهن منم رسید اما: زیباترین قسمت داستان پشمونی خانوم از عملش بود و صداقت زیبایی که به همسرش اعتراف کرد و قیمت اشتباهشو پرداخت حتی اگه اون قیمت جدایی بود......و از همه مهمتر حق اون مرد دونست که از این کار خبردار بشه چون متقابلشو واسه خودش قائل بود...........

و مرد 2 روز فکر کرد و به زیباترین نتیجه رسید ...چرا که اگه زن می خواست خیانت کنه حقیقت رو نمی گفت و به کار خودش اعتراف نمی کرد ....یا اون قدر صادق نبود.......نهایت پشیمونی اعترافه که تو پای عملت می ایستی مثل کسی که مرتکب قتل می شه و از شدت عذاب وجدان اعتراف می کنه تا به نتیجه عملش برسه و خلاص بشه..........مرد اونو بخشید چون مطمئن بود دیگه این اتفاق نمی افته و انگشتر بزرگتر نشانه عشق بزرگ تر و تجدید یک پیمان دوباره است

حالا یا علی ...........هر کی می خواد هر جور فکر کنه............

اما می خوام صادق باشم من فکر می کنم اگه من و همسرم بودیم چی کار می کردیم؟؟؟اگه اینکارو کرده بودم راستشو نمی گفتم و اگه راستشو می گفتم می دونم که ولم می کرد...حالا اون: اونم نمی گفت اما اگه می گفت من بعد از چند روز می بخشیدمش اما همیشه بهش مشکوک باقی می موندم..........

خیلی بد.......خیلی بد......چرا ما رشد نمی کنیم؟؟؟چرا اونقدر که باید به خودمون و دیگران احترام نمی زاریم؟؟


شوخی: بهش می گم اگه من بهت اعتراف می کردم تو چی کار می کردی منو می بخشیدی و برام یک انگشتر بزرگتر می خریدی؟؟...........مشکوک نگاهم می کنه و می گه .....من برات یک عینک می خریدم تا همین انگشتر رو خوب ببینی



+ نوشته شده در  90/01/06ساعت 14:18  توسط   | 

وحشی15

می گم بریم خونه؟؟ 1 ساعته که اضافه کاریم

می گه نه نیم ساعت دیگه بمونیم.........

یاد خودم می افتم قبل از ازدواج...................................................

بعد از تموم شدن ساعت کاری اضافه کار می موندم........وقتی تو خونه بودم تمام مدت تو اتاقم بودم و تی وی تماشا می کردم حوصله بیرون رفتن از اتاقو نداشتم............

مرخصی نمی رفتم و از روزهای تعطیل بیزار بودم ..........

حالا اونم این طوریه ................

فکر می کردم خودم آدم عجیبی هستم که اینطوری رفتار می کنم ......اما حالا می فهمم نه اینم یکی دیگه از رازهای زندگی یا شاید بازم یک تابو باشه..................

فکر می کنم این همون نیاز به استقلاله که فعال شده.......هر چقدر خانواده ات عزیز باشن اما این میل به استقلال ذاتیه و نمی شه کاریش کرد.......

علاقه به تنهایی و سکوت............

من اون وقتها فکر می کردم چون مامانم نیست من اینطوریم ....اما اون مامانش هست و خیلی هم رابطه خوبی دارن.....اما این چیزی رو عوض نمی کنه.................

می دونم که تنها زندگی کردن مشکلات خودشو داره اما 80% این مشکلات مربوط به فرهنگ ماست که زندگی مجردی رو نمی پذیره..............

اینا رو از روی حدس و گمان نمی گم من 2 سال مجردی زندگی کردم و بعدش  دوباره برگشتم پیش خانواده ..............برگشتم به خاطر سختیش نبود به خاطر فرهنگمون بود چون همه فکر می کردن اگه برنگردیم پیش خانواده هیچ وقت نمی تونیم ازدواج کنیم حتما دخترهای بدی می شیم...(من و خواهرم با هم زندگی می کردیم ).....اما خدا رو شکر خانواده به آرزوشون رسیدن و من و خواهرم ترشیده نشدیم ................................................

مسخره است...............

بازم دور شدم................تمام اینا رو نوشتم تا بگم همه آدمها و نمی دونم شاید زنها از یک سنی به بعد نیاز به استقلال دارن و زندگی در کنار پدر و مادر کمی سخت می شه....................هرکس اینا رو بخونه فکر می کنه من خیلی دختر یاغی هستم ...اما به خدا نیستم فقط به دور و برم توجه بیشتری می کنم و احساسات خودمو تو  دیگران هم پیدا می کنم .................می دونم شاید گفتن اینا واسه بعضی خوشایند نیست اما نمی شه منکر وجودشون شد.........................

نمی دونم چند سال دیگه باید بگذره تا اصلاح بشیم به شخصیت آدمها احترام بزاریم و به خاله زنک بازیهایی مثل حرف مردم توجه نکنیم ........

همین همکارمو که گفتم ..دختر بسیار خانوم و عاقلیه ....کاملا دختر خانه و خانواده است ...منظورم از خانه و خانواده اینه که ...تا دیر وقت بیرون نمی مونه .....مهمونی نمی ره ......مسافرت مجردی خبری نیست......زیاد نباید با دوستاش معاشرت کنه........تو خونه نباید تنها بمونه و یک سری دیگه از این مزخرفات ...........

حالا این بیچاره ..کلی زحمت کشیده آیلتس گرفته ...مدارک جمع کرده واسه ارشد تو مالزی......تمام هزینه هاشم خودش با حقوق کارمندی پرداخت کرده.......بلیط خریده همه چی آماده...فکر می کنید چی شد؟؟؟

خانواده محترم به این نتیجه رسیدن که از نظر اخلاقی درست نیست دخترشون تا وقتی مجرده بره خارج از کشور ...و در یک حرکت ظالمانه پاسپورت شناسنامه کارت ملی دختر بیچاره اشونو که البته 28 سالشه قایم کردند تا نتونه بره .....................وای که چی بر این دختر بیچاره گذشت و این خانواده فکر کردند عجب لطفی می کنند به این دختر خودش که عقلش نمی رسه..............

وای که این چرت و پرتها کی می خواد درست بشه.............فکر می کردند اگه دخترشون بره خارج از کشور ارشد بخونه دیگه نمی تونه یک ازدواج خوب بکنه.............گل بگیرن اون ازدواجو.............متنفرم از این چرت و پرتها.....

-----------------------------------------------------------------------------------------

تو پست قبلیم درباره ازدواج نوشتم که بعضی رو نگران کرد...حرفهای که نوشتم حقیقت محض بود امانگران نباش همه اینا جز زندگیه........................

+ نوشته شده در  89/10/07ساعت 20:10  توسط   | 

14

مدتها منتطر بودم تا اینترنت خونه راه بیفته اما حالا که راه افتاده کیبورد فارسی لپ تاپ عجق وجقه......

تو این مدت که ننوشتم خیلی اتفاقات افتاد....چه واسه من چه واسه این مملکت ..و چه واسه دنیا

بیشترش بد و ناراحت کننده بود و من وقتی از اوضاع خارج منزل ناراحتم نمی تونم بنویسم.......وقتی جایی واسه نوشتن نیست!!!!!!!!!!!!!!!!.......................................

اعتراض پر شور....آرومتر........سکوت ونا امیدی و عادت................

یکیش....اعدام تاسف بار شهلا جاهد.............

آلودگی هوا و تدبیر کار آمد.....................................

کجا زندگی می کنم ...................

آره ناراضیم از همه چی ناراضیم...........چند وقته بد جوری قاطی کردم ..............خیلی وقتها پیش می اومد که گله و شکایت کنم اما الان خیلی رنگش عوض شده.........مرحله نا امیدی....

نمی دونم چه آینده ای در انتطار مونه...........اصلا آینده ای هست که ارزش انتطار رو داشته باشه.......وقتی نمی تونم بنویسم ....................

بهتر برگردم سر موضوعی که به خاطرش اینجا رو درست کردم..............

یکی از فکرهایی که چند وقته تو سرمه اینه که اگه من با عشق ازدواج نمی کردم الان موفق تر بودم؟؟؟؟؟؟

نمی دونم ...بارها خودم و دوستانی که مثل خودم بودن رو با کسانی که سنتی ازدواج کردن مقایسه کردم.....نتیجه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیچی.............اونهایی که سنتی ازدواج کردن فکر می کنند اگه با فلانی که عاشقش بودن ازدواج می کردن چه ها که می شد؟؟؟...........آدمهای مثل منم فکر می کنند اونطوری که فکر می کردن نبود....................

نمی گم که خوب نبوده....چرا بعضی وقتها از خوب هم بهتر بوده.........اما باعث نشده متوجه مشکلات زندگی نشی یا مشکل نداشته باشی..شاید من توقع یک زندگی آرمانی رو دارم؟؟؟؟؟؟

ما بعد از 4 سال دوستی و عشق زیاد در سن 30 سالگی ازدواج کردیم........دروغ نگفتیم....بچه نبودیم...خانواده ها راضی بودن....هر 2 کار می کردیم.......منظورم اینه که کلا می دونستیم داریم چی کار می کنیم.............اما الان من گاهی خیلی افکار 2 گانه ای دارم..........همسر من تو یک شرکت خصوصی کار می کنه....حقوق بگیره و منم کارمندم ....گاهی فکر می کنم اگه باعاش دوست نمی شدم و با فلان خواستگار پولدلرم ازدواج می کردم الان نباید واسه خرج و مخارج چرتکه می انداختم یا منتظر سر ماه می شدم ......نمی دونم................

اینا ها رو می گم به این معنی نیست که بگم همسرمو دوست ندارم ..نه دوستش دارم خیلی زیاد هنوزم دلم واسش می تپه ...............اما من اومدم اینجا تا از تابو هام بنویسم...............معمولا تو وبلاگها کسی از این حرفها نمی زنه یا می خواد از همسرش جدا شه یا زندگی شون مثل لیلی و مجنونه.........اما من می دونم که این تو ذهن خیلی ها وجود داره...........حتی واسه آقایون هم هست............تو ذهنتون عادل باشین چند بار تا حالا فکر کردین اگه با این ازدواج نکرده بودم و با فلانی ازدواج کرده بودم بهتر بود؟؟؟

چند بار فکر کردین که اگه اصلا ازدواج نکرده بودم بهتر بود؟؟؟؟

منم خیلی وقتها فکر می کنم شاید اگه اصلا ازدواج نمی کردم و با همسرم فقط دوست می موندم بهتر بود.....اما می دونم تو فرهنگ ایرانی اصلا چیز خوبی نیست .....قبل از ازدواج چندین بار به همسرم گفتم اگه اینجا زندگی نمی کردیم باهات ازدواج نمی کردم اما همیشه باهات می موندم.....چه خوب بود اگه می تونستیم باهم زندگی کنیم اما ازدواج نکنیم؟؟؟البته اون همیشه اخم می کرد و ناراحت می شد .....نمی دونم چرا؟؟؟؟؟

گاهی که احساساتی می شم فکر می کنم شاید دارم یک دوره تحول شخصیتی می گذرونم ..دارم خودمو دنیا رو کشف می کنم...........

از بحثم دور نشم ..................من تو این مدت خیلی در باره این که کدوم خوبه فکر کردم...منطورم .....عشق یا ثروته................کدوم بهتر.............به نتیجه نرسیدم ......

یک دوستی دارم که با یک دکتر ازدواج کرد که میلیاردره و سنتی هم ازدواج کرد بچه داره و اصلا خوشبخت نیست.....روزی صد بار از زنده بودنش پشیمون می شه.................دوستی دارم که سنتی ازدواج کرد طرف پولدار هم نیست معمولیه اما از هر نظر آدم موجهیه اونم نا راضیه......دوست مجرد هم دارم که آرزوی ازدواج داره.....منم که خودم نمونه عشقولانه اش هستم و معلوم الحال...........حالا چی فکر می کنید کدوم بهتر؟؟؟؟؟

هنوزم نمی دونم ...........ولی با احترام به همسر عزیزم اعتراف می کنم که عشق و عاشقی کشکه و والسلام


+ نوشته شده در  89/09/19ساعت 20:45  توسط   | 

13

تعطیات آخر هفته رو همش به مریضی گذروندم ...البته بگم روز 3 شنبه رفتم آرایشگاه و رنگ موهامو عوض کردم ...چون هم دلمو زده بود و هم اینکه همسر گرامی اصلا این رنگ مو رو دوست نداشت و من توهم زده بودم دعواهامون به خاطر اینه که رنگ موهامو دوست نداره....(خرافاتی)....

3 شنبه شب با یک گروه 12 نفره از دوستان همسر گرامی رفتیم شمال.........

من از چند روز قبل مریض بودم و توی راه به دلیل استعمال دخانیات...گلو درد اینجانب اوج گرفتم و رفتم روی silent

کلا خوش گذشت اما راه رفت و برگشت بیچاره شدیم ...دیشب که بعد از 10 ساعت توی راه بودن تو رختخواب بودیم ....شوشو می گفت بیا قول بدیم دیگه شمال نریم ....گفتم باشه دیگه نریم........اونم گفت : من می دونم تو یادت میره ما بازم باید بریم...................

تو اونجا در فرصتی که واسه حرفهای خاله زنکی با خانمها پیش اومد همه به این نتیجه رسیدن که همسر من از همه مردهای تو جمع بیشتر به زنش توجه می کنه.......من این 2 روز همش مریض بودم و اون هی بهم سر می زد شیر می اورد سوپ درست کرد ...داروهامو می داد و حتی با وجود اینکه همه مردها پایین و زنها بالا خوابیده بودند ...یواشکی اومده بود بالا پیش من خوابیده بود..........این کارش واسم خیلی ارزش داشت چون من ازش نخواسته بودم  و مهمتر از همه اینکه این گروه از دوستاش خیلی واسش مهمند.....اما اونها رو گذاشته بود اومده بود پیش من خوابیده بود.......

خلاصه اینکه از توجه خودش و هم از حرف دیگران کلی کیف کردم ......با خودم فکر کردم من خیلی ناشکرم که همش بهش گیر می دم و فکر می کنم دوستم نداره ..تو جمعی که اونجا بودیم به غیر از خودمون 4 تا زوج دیگه هم بودند که ما زودتر از همه ازدواج کرده بودیم اما روابط هیچ کدوم مثل ما نبود.....اینو دارم از جهت مثبت می گمهااا........................

یادم رفت بگم ::::::دعوای پست قبلی هم بازم به دلیل مسافرت مسکوت شد و هیچ حرفی نزدیم ......اما من که یادم نمی ره.........باید حلش کنم


+ نوشته شده در  89/08/29ساعت 16:26  توسط   | 

12

چه ساده ام من وقتی به گوشه لبخندی از تو دل خوش می کنم

و چه ساده ام که آشتی لحظه دیگری را باور می کنم

باز یک تابو .....یک تابوی دیگر.......

چه شد؟؟؟؟

تو همدم لحظه هایم بودی....وقتی از نا مادری شکایت می کردم ..وقتی از پدر دلم می گرفت ....وقتی شانه های مهربان مادر را کم داشتم .......از تو به کی شکایت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///

ساده ام که فکر می کنم تفییر رنگ موهایم دل سخت تو را نرم می کند.....

ساده هستم که فکر می کنم مریض بودنم دل تو را نرم می کند

ساده هستم وقتی که فکر می کنم امشب وقتی که خوابم بغلم می کنی

ساده هستم وقتی که فکر می کنم بعد از آشتی همه چی درست می شود...و اما باز تکرار..و تکرار............

کاش می شد گاهی به رفتارت فکر کنی..............کاش می شد لحظه ای مرد نباشی و زنانه فکر کنی...............................

تفاوتها را می دانم ..........................اما انصاف تو را دیگر نمی شناسم ..........................................

می دونم آخر هفته از مسافرت دیگه خبری نیست ....چون تو واسه آشتی نمیای جلو......منم نمی خوام بیام....................به خدا که اینبار من مقصر نیستم ..........تو سرم داد  کشیدی وقتی با گریه ازت می خواستم که با هم حرف بزنیم .............ترسیدم...خیلی ترسیدم  و با گریه به رختخواب رفتم ....فکر می کردم یادداشتی که صبح برات نوشتم باعث بشه به رفتار شب قبلت فکر کنی .....اما یادم نبود که تو این رو.زها دیگه دلی نداری......یا اینکه جای من تو دلت خیلی کوچک شده...................قبلا اینقدر مرد بودی که اگه مقصر بودی خودت آشتی کنی......یا نه ....اینقدر مرد بودی که بی خودی سرم داد نکشی...........................

به خدا قسم من فقط یاد آوری کوچکی از مشکل 6 ماهه  کردم تا شاید ..........چندین بار ازت خواستم این مشکلو حل کنی ...هر بار در لحظه گفتی باشه اما هیچ کاری نکردی.........

نمی دونم این رفتار رو چطور توجیه کنم ..............شاید به نظر تو ساده باشه اما می دونم که خیلی بزرگه می شناسم کسانی رو که به خاطر این مشکل از هم جدا شدم ...اما من؟؟؟.....من احمق دوست دارم و هنوز امیدوارم که حل شه........................

می ترسم که خودم هم به مرض بی تفاوتی تو دچار شم............می ترسم

 

+ نوشته شده در  89/08/24ساعت 10:23  توسط   | 

وحشی 11

فکر کنم یک هفته ای شده که ننوشتم ......اوضاع زندگی مشترک بد نبود اما اون چیزی که باعث شد ننویسم اوضاع آشفته اداره بوده......گفتن اوضاع کاری بد و جود مدیران ناشایست و بی تجربه و روابط رفاقتی حاکم واقعا دیگه تکرار مکرراته ................

چند روز هفته پیش خیلی از نظر روحی داغون بودم و اونم به خاطر اداره بود اما همسر گرامی خیلی بهم روحیه داد و برخلاف اینکه عادت به نصیحت نداره کلی نصیحتم کرد و من براش درد و دل کردم و اون بهم روحیه داد....خیلی بهم کمک کرد تا با شرایط کنار بیام.....

این روزها همش تو این فکر بودم کاش منم خونه دار بودم اون وقت چقدر عالی می شد......دیگه استرس کار و نداشتم و مجبور نبودم با آدمهای زبون نفهم سر و کله بزنم .........وقت آزادم زیاد بود و می تونستم کارهایی رو بکنم که دوست دارم...........

این فکرها رو به شوشو گفتم .......اونم خندید و گفت عزیزم همون بهتر که سر کار می ری و وقت سر خاراندن نداری وگرنه به من شک می کردی زنهای خونه دار همیشه به شوهرشون مشکوکند.............خنده ام گرفت.....راست می گه طفلکی من ذاتا آدم بد بینی نیستم اما به مرد جماعت بی اعتمادم.........................(این فقط یک نظر شخصیه به کسی برنخوره)

اما جدا اگه خونه دار بودم مشکلات زندگیم فقط شستن پرده......برق انداختن سینک ظرف شویی......پختن غذاهای مقوی و....کلی کارهای سرگرم کننده دیگه بود اون موقع دیگه دستم تو خرج نبود تا با آقای همسر چرتکه بندازیم که پول برق...شارز ساختمان...وام ازدواج...خریدمواد خوراکی......وام ماشین........کادو تولد فلان کس.........و هزارتای دیگه  

اون موقع تمام اینا رو همسر محترم باید بهشون فکر می کرد

البته بگم....یک موقعی اینایی که نوشتم به خانومهای خونه بر نخوره قصدم این بود که بگم خیلی راحت و ساده فکر می کنن شاید.................................

اما من زن خونه نیستم ..........چون با تو خونه موندن فورا فکرها بد میاد سراغم

بگذریم...............

فکر می کنم که حالا که از مشکلات زندگیم می نویسم باید یکمی  هم از قبل از ازدواجم بنویسم تا کسی فکر نکنه ما نشناخته باهم ازدواج کردیم .....یا اینکه فکر کنید که من یا همسرم همدیگه رو دوست نداریم......................     

من با تمام بگو مگو هایی که با همسرم دارم ساعتهای خیلی خوشی هم باهاش دارم.....و ازهمه مهمتر هنوز عاشقشم ......و م دونم که اونم دوستم داره ..................اما گاهی اوقات پذیرش اینکه دیگه اون تب عاشقی گذشته و تبدیل به یک عشق منطقی شده سخته...................................

فعلا باید برم فرانسه بخونم چون شب کلاس داریم اما سعی می کنم فردا ادامه بدم                                                                 

+ نوشته شده در  89/08/22ساعت 15:0  توسط   | 

وحشی 10

داشتم فکر می کردم که امروز باید آپ کنم .....اما ما که دعوا نکردیم ؟؟؟

اما دیدم دارم واسه نوشتم...............

به نظر من ازدواج عجیب ترین اتفاق دنیاست...............۲ تا آدم که بدون هم نمی تونستن نفس بکشن بعد از ازدواج ممکنه شرایطی پیش بیاد که با هم نتونند نفس بکشند............................

آرش عزیز واسم کامنت جالبی درباره شخصیت بیرونی و درونی آدمها تو پست قبلی گذاشته بود که خیلی منو به فکر انداخت...................گفته بود که من باید از رفتار همسرم با خانواده اش رفتار درونی شو می شناختم.........................کاش که زودتر می فهمیدم.......البته در من عاشق فکر نمی کنم قبل از ازدواج تاثیری می داشت..................

الان که فکر می کنم می بینم همسر من همیشه قبل از ازدواج وقتهایی که تو خونه بود تمام مدت تو اتاق خودش تنها بود و تی وی تماشا می کرد......حالا هم الان وقتی از سر کار میاد رو کاناپه ولو می شه و تمام شب تی وی تماشا می کنه.....................

وقتهایی که من می خواستم برم خونشون تند تند اتاقشو مرتب می کرد و اگه سرزده می رفتی با تپه ای از لباسهای مچاله شده روبه رو می شدی.......الان هم تمام هفته هر لباسی که می پوشه رو میز نهار خوری می ریزه و آخر هفته ها اگه من جمع کنم مرتب می شه و گرنه کاربرد میز نهارخوری عوض می شه.......................

خیلی چیزهای دیگه هم هست ..اما این روزها دارم سعی می کنم کنار بیام

مثلا سعی می کنم وقتی داره تی وی نگاه می کنه منم کتاب بخونم تا حوصله ام سر نره و یا اینکه چون از بهم ریختگی خونه بدم میاد خودم وسایلشو جا به جا کنم چون هر روز که نمی تونم دعواکنم...............

بچه که بودم هر وقت از یک کاری از مامان یا بابام ناراحت می شدم....مامانم خدا بیامرز می گفت....عزیزم ما ۳۰ یا ۴۰ ساله اینطوری عادت کردیم نمی تونیم خودمونو عوض کنیم ....تو ناراحتی خودتو عوض کن..................حالا شده حکایت زندگی ما..............

گاهی که واسه یکی از دوستام شکایت می کنم ...می خنده و می گه تو هنوز تو دنیای عشق و عاشقی و دوستی هستی بیا بیرون یا به قول دوست دیگه ای که نوشته بودwellcome to real life اما این زندی واقعی خداییش زیاد قشنگ نیست..............

مثلا اون وقتها که می رفتم  خونشون...روی تخت یک نفره اتاقش می خوابیدیم.....وقتی داشتم جهاز می خریدم می گفت ما که خونمون کوچولوهه نمی خواد تخت ۲ نفره بخری یک نفره بسه...........

یا اینکه اوایل ازدواجمون روی کاناپه هال دراز می کشیدیم و تی وی نگاه می کردیم اما الان یک چند وقتیه که دیگه با هم رو کاناپه جا نمی شیم........ما همون آدمها هستیم (چاق نشدیم) و کاناپه هم همون اما چرا؟؟؟؟؟؟

اون وقتها وقتی مهمون میومد خونمون به محض اینکه من می رفتم تو آشپزخونه میومد دنبالم اما الان؟؟؟؟

چرا همه چی عوض شده؟؟؟فقط ۲ سال گذشته ...اگه ۱۰ سال بگذره چی می شه؟؟؟

قبلا ها وقتی تو جایی تنها می شدیم سریع شروع می کرد ب...و.....س.....ی.......د.....ن یکی از این جاهای تنهایی آسانسور رخونشون بود.........اما حالا که با هم تو آسانسور هستیم اون تو آینه خودشو نگاه می کنه و منم با موهام ور می رم.............

خیلی زیادههههههههههههههههههههههههههههه

اما می دونین قسمت جالبش چیه؟؟؟من همه اینا رو می زارم به حساب اینکه دیگه خیلی منو دوست نداره اما اون به نظرش از قبل هیچ تفاوتی نکردیم و همه چی عادیه......................و این مواقع من می خوام موهای سرمو بکنم.......................

 

راستی: از نظر من اینا همه تابوهه چون هیچکس تو وبلاگش اینا رو نمی نویسه در صورتی که می دونم تو اکثر زندگی ها هست...و بازم تابوهه چون من روم نمی شد اینا رو تو وبلاگ قبلیم بنویسم و یواشکی اینجا می نویسم ...........

 

 

+ نوشته شده در  89/08/11ساعت 10:34  توسط   | 

وحشی 10

فکر می کنم در حال سرما خوردن باشم ...گلو و سرم درد می کنه اما کلا رو به راهم

چشم نخوره چند روزیه که دیگه مثل سگ و گربه دعوا نکردیم و خوبیم...................

اینقدر تو این وبلاگ از دعواهامون نوشتم هر کس اینجا رو بخونه فکر می کنه که به طور قریب الوقوع در حال طلاق گرفتن هستیم ...اما نه........................................

همکارم می گه شوهرم گوشیش خراب شده دلم می خواد واسش یک گوشی نو بخرم..................(در جا این فکر به ذهنم می رسه که این گوشی خرابه رو هم همکارم واسه همسرش به عنوان عیدی خریده بود و شوهرش به جای هیجان زده شدن خیلی معمولی تشکر کرده بود و 2 یا 3 ماه بعدش بود که گفت این گوشی ر دوست ندارم می خوام یکی نو شو بخرم....و چقدر همکارم سر این موضوع غصه خورده بود).....................................

بی خیال این حرفها می شم و می گم چه خوب.....اما طاقت نمیارم و می گم تو آدم نمی شی دفعه پیش که خریدی یادته.....غمگین نگاهم می کنه......احساس می کنم زدم تو ذوقش.......می خندم و می گم بخر واسه دل خودت من که می دونم ما زنها آدم نمی شیم...............

اونم با خنده می گه راست می گی...........................

پنج شنبه  جمعه مثل برق و باد گذشت .......

پنج شنبه : صبح خرید مواد غذایی و میوه ...شستشو و جابه جا کردن

             عصر: دوش و حاضر شدن برای مهمانی

               شب: مهمانی تا 5.5 صبح

جمعه : صبح خواب تا ساعت 12

         ظهر مهمانی خونه پدر

          شب : خرید لباس برای همسر و شو لباس

شنبه هم مرخصی گرفتم جهت انجام امور کلفتی............................شستشوی پرده...ملحفه هاو تابستانی زمستانی کردن لباسها ......

امروز اومدم سر کار تا استراحت کنم و خستگی روز قبل رو در کنم..........................


+ نوشته شده در  89/08/09ساعت 12:47  توسط   |